همنفس پانزده ماهه ام...
دلسای دلربایم
دخترک پانزده ماهه ام:
این روزها تو مثل یه خانوم کوچولوی ناز
داری بیشترین وقت منو به خودت
اختصاص میدی ...
روز به روز هم زرنگ تر و شیطون تر میشی ، نفسم ...
تازگیها اونقدر شیطون و بازیگوش شدی که
حتی از دیوار صاف بالا میری...
عزیزکم: دیگه بیشتر حرفهایی که میزنیم رو میفهمی ...
برای خودت خانومی شدی دیگه...
شعر ببعی میگه بع بع ، دنبه داری نه نه رو خیلی دوست داری
و وقتی برات میخونیم با صدای نازت جواب میدی
و بعدش خودت واسه خودت دست میزنی...
الهی مامان فدات شه جیگرکم...
بیشتر حرفها رو هم شکسته بسته میزنی
که از این لحاظ خیلی خوشحالم
البته خیلی هم وابسته به من شدی
تا جایی که دیگه تو خونه همش باید کنارت باشم و باهات بازی کنم
امان از یه لحظه که تنهات بذارم و کمی ازت دور بشم
و حالا چند تا عکس نانازی...

عزیزکم اینجا در حال شیطونی و بهم ریختن کمدهاشه...







دلسا و هالووین

اینم یه جشن کوچولو که به مناسبت هالووین گرفتیم
و دلسا جونی که به شکل کدو در اومده..
البته کدوی واقعی که تزییناتش خراب شد












همنفس پانزده ماهه ام... 





